تبليغاتX
عبور باید کرد






















عبور باید کرد

شعر و مطالب ادبی....

 
 بگریز ، دوست من
 به تنهایی ات بگریز !
بدان جا که بادی تند و خنک وزان است !
سرنوشت تو مگس تاراندن نیست!
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 9:41 توسط ساناز| |

 
زنــــــانی که تهی از احســــاس 

و با چتری از منطق 

گوشه ای تنها نشسته اند...،، 

بی شک 

همان دخترکان بی پروایی اند 

که سالهایی نه چنـــــــدان دور 

به روی نیمکت حماقتشان 

بی تجربه از " تب و لرز " عشق ،،
"خیسی بارانش" را آرزو میکردنـــــــد!!
 
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 9:38 توسط ساناز| |

 

من در خلوت خویش

 

به شیفتگی قویی می اندیشم

 

که وفای عشق ابدی را

 

در سایبان غروب دریا

 

مانند شعری لطیف

 

به قوی دیگری نثار میکند

 

من یاد می گیرم

 

با لحظه های کوچک منور

 

که بزرگ هستند

 

می توان جهان را روشن کرد

 

من دوباره و دوباره یاد می گیرم !

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 9:14 توسط ساناز| |

 

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 19:9 توسط ساناز| |


بـبوسیـدش .. حتما ً قبـل ِ خواب ب ِ بـوسیـدش!

 

 

حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد .. حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه !

 

 

ببوسیـدش .. حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین !

 

 

ببـوسیـدش .. حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده !

 

 

ببوسیـدش .. وقتی زیرپیـرهنی سفیـد ِ حلقه ای پوشیـده و بـازوهای ِ سفیـدش رو با اون پیـچ ِ ماهیچه ای ِ مردونه انداخته بیـرون .. وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی داره .. وقتی صداش خسته ُ خمار ِ خوابه !

 

 

بـبوسیـدش .. حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه !

 

 

ببوسیـدش .. وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه .. وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. !

 

 

بـبوسیـدش .. حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟! ”

 

 

بـبوسیـدش .. وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله ! .. وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه ان و درُ با پـاش می بنـده .. وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه .. !

 

 

ببـوسیـدش .. حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده و تا موهاش بـو میدن .. حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده .. حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. !

 

 

بـبوسیـدش .. وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه .. وقتی باهاتـون کُشتـی می گیـره و مثل ِ پـَر از رو زمین بلنـدتون می کنه .. ! وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه .. !

 

 

بـبوسیـدش .. حتماً قبـل ِ خـواب ب ِ بـوسیـدش!

 

شایـد فـردایی نباشـه …


شایـد شما فـردا نباشیـد …


شایـد اون فـردا نباشـه

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 12:50 توسط ساناز| |

تو کجایی سهراب؟

آب را گل کردند چشمها را بستند و چه با دل کردند

وای سهراب کجایی آخر؟....

زخمها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند

تو کجایی سهراب؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند

همه جا سایه دیوار زدند

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 18:7 توسط ساناز| |

 

با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته است
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 17:50 توسط ساناز| |

 

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از  کوچه ما دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

خواهرم بی روسری بیرون دوید.

آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 16:48 توسط ساناز| |

از لحظات زندگی لذت ببرید

صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت.

او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت.
 
در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند.
 
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد.
 
او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود
 
۴ دقیقه بعد:
 
ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف
 
به حرکت خود ادامه داد
 
۵ دقیقه بعد:
 
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت
 
۱۰ دقیقه بعد:
 
پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد.
 
ولی مادرش
 
دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب
 
نگاه می‌کرد و
 
ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها
 
بچه‌ها را
 
مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند
 
۴۵ دقیقه بعد:
 
نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.
 
بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع
 
۳۲ دلار کاسب شد
 
یک ساعت بعد
.
.
.
.
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد
 
بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «جاشوآ بل» است،
 
یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا.
 
او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با
 
ویولن‌اش که ۳٫۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود.
 
تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش
 
به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود
 
این یک داستان واقعی است.
 
واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات
 
مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
 
سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند در یک محیط معمولی
 
در یک ساعت نامناسب، آیا ما متوجه زیبایی می‌شویم؟ آیا برای قدردانی و لذت بردن
 
از این زیبایی توقف می‌کنیم؟ آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را در یک بافت
 
غیرمنتظره، کشف کنیم؟
 
نتیجه‌ای که از این داستان گرفته شد:
اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین
 
موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با
 
یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم
پس
از چند چیز خوب دیگر در زندگی‌مان غفلت می‌کنیم؟
 
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 16:26 توسط ساناز| |

اولین روز ...... به خاطر داری؟

 

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
 
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
 
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می
 
کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
 
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت
 
گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه
 
آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا
 
دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
 
دکتر علی شریعتی
 
نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 18:8 توسط ساناز| |